تبليغاتX
باران عشق
باران عشق
در مورد عشقولانه ها, معماري وهمه چيز...
غم
|+| خطوط مبهم باقر در پنجشنبه 1386/05/04 ساعت 1:53 بعد از ظهر |

دو خط

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎.

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎

سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

|+| خطوط مبهم باقر در پنجشنبه 1386/05/04 ساعت 1:51 بعد از ظهر |

 

 

" از های و هوی کوچه و بازار خسته ام "

از این همه رفیق دل آزار خسته ام

." از او که گفت یار تو هستم ولی نبود "

از خود که خوش خیالم و .... خسته ام

|+| خطوط مبهم باقر در پنجشنبه 1386/05/04 ساعت 1:32 بعد از ظهر |

سلام

دوستای عزیزم می خوام یه چیزی بگم یا اعتراف کنم.

نمیدونم تا حالا متوجه شدین یا نه ؟ اکثر مطالبی که من تو پستام میذارم از سایتا ووبلاگهای دیگه تهیه میکنم یا می دزدم........

البته هدف دزدی نیست چون تو اینترنت هرکی مطلبی یا عکسی می ذاره برای استفاده است و منم اونایی که به نظرم خوبن (البته بسته به سلیقه ام. چون واقعا همشون خوبن) میارم می ذارم اینجا تا شانس خونده شدنشون کمی بیشتر بیشتر بشه و خوب بعضی وقتا حتی نمیدونم کدوم مطلبو از کجا برداشتم برای همینم منبع رو ذکر نمیکنم . امیدوارم باعث سوئ تفاهم نشه.

 

میشه نظرتونو در مورد اینکارم بگین؟

|+| خطوط مبهم باقر در پنجشنبه 1386/05/04 ساعت 1:20 بعد از ظهر |

بي تو آنلاين شبي باز از آن روم گذشتم ... همه تن چشم شدم دنبال آيدي تو گشتم .... شوق ديدار تو لبريز شد از کيس وجودم .... شدم آن يوزر ديوانه که بودم .... وسط صفحه دسکتاپ .... روم ياد تو درخشيد .... دينگ صد پنجره پيچيد ... شکلکي زرد بخنديد .... يادم آمد که شبي با هم از آن چت گذشتيم ... روم گشوديم .... و در آن پي ام دلخواسته گشتيم .
|+| خطوط مبهم باقر در یکشنبه 1386/04/24 ساعت 11:25 قبل از ظهر |

ز فراق سينه سوزت                
غم سينه سوز دارم
گل من قسم به عشقت       
نه شب و نه روز دارم
به دو گونه ي لطيفت           
به دو چشم اشک ريزم
که به راه عاشقي ها              
ز بلا نمي گريزم
به تو اي فرشته ي من         
گل من ،ترانه ي من
که جدايي از تو باشد               
غم جاودانه ي من
چون تو در برم نباشي              
غم بي شمار دارم
تو بدان که با غم تو
غم روزگار دارم
|+| خطوط مبهم باقر در یکشنبه 1386/04/24 ساعت 11:18 قبل از ظهر |

بوسه

بوسه يعنی وصل شيرين دو لب
بوسه يعنی خلسه در اعماق شب
بوسه يعنی مستی از مشروب عشق
بوسه يعنی آتش و گرمای تب

بوسه يعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه يعنی حس طعم خوب عشق
طعم شيرينی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه يعنی عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای يک بوسه است
بهترين هديه پس از يک انتظار
بشنويد از من فقط يک بوسه است

بوسه را تکرار می بايد نمود
بوسه يعنی عشق و آواز و سرود
بوسه يعنی وصل جانها از دولب
بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود

|+| خطوط مبهم باقر در یکشنبه 1386/04/24 ساعت 11:10 قبل از ظهر |

اينم از وبلاگ آرش خانwww.starmusic.blogfa.com/
|+| خطوط مبهم باقر در چهارشنبه 1386/03/09 ساعت 12:44 بعد از ظهر |

بدون شرح
|+| خطوط مبهم باقر در چهارشنبه 1386/03/09 ساعت 12:42 بعد از ظهر |

غربت

مادرم،چشم های سیاهت کعبه ی آمال من است

دلم می خواهد هر لحظه فدای چشم های نابینایت باشم

از غم من و ما،بر گیسوانت برف باریده وتو

مثل کوه های سر به فلک کشیده و سر بلند شده ای

من دلم می خواهد فدای گیسوان سپیده نشده ات باشم،مادر

دلم به هوای زیارتت باز هم دلتنگ گشته مادر گیسو سفیدم

وغم نامه هایم به شکل نامه ایست که برایت می فرستم

ما این شهر شلوغ و پر از آهن ودود را برای خویش ماوا مسکن گزیدیم

و هر روز اسیر و مشغول به دست آوردن تکه ای نان شده یم

باری اگر آدرسم را خواسته باشی در دیار غربت

ساکن محله فقرا و خانه حسرت هستم

باور کن مادرمن حتی آن جان را هم دیگر ندارم که اجل از من بگیرد

همه دارایی من و آنهایی مثل من دردهای نهفته در دل هایشان است

این چرخ گردون و فلک،با وجود این همه درد،یک روز هم یار ما نشد

پس بگذار،رو راست قلب دردمندم بر آتش حسرت بسوزد و خاکستر شود

من در این سرزمین غریب،هیچ دوست و آشنایی ندارم باور کن

حالا برای همه تنهایی هام یکی تو دارم و یکی خدایم را،مادر.

فدای دلتنگی همه مادران

ومادر عزیزم

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 10:17 بعد از ظهر |

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم


اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي


اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي


اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم


اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم


اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني


اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني


ميشي برام ماه شباي بي سحر


ميشي برام ستاره ي راه سفر

ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني


بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني


براي تو شبا شعرامو من داد مي زنم


براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 10:10 بعد از ظهر |

رازی بـگـويم امــشب رازی کـه بـس نهــان بود
راز هـمـان گـــلی را کـه سهـــم او خــزان بـود
روزی جـــوانــه بـرزد دانــه مـــيـــان گــــلـــدان
بــذری کــه آشـنـا بــود بــا گــريــه هـای بـاران
بــاران هـمـی بـبـاريــد تــا دانــه ساقــه سـازد
تــا رنــگ سـبــز گـــلــدان دلــهــای مــا نــوازد
ســاقــه نــمــو بـکــرد و بــرگـی ز آن بــرآمـــد
از بـــهــر ديــدن گــل صــبـر هـمـه ســر آمـــد
مــيـلاد گـــل رسـيـد و غـنـچـه ز شاخه سرزد
پـــروانـه ای در‌آنـــدم بـر گــرد شـاخــه پــر زد
غـنـچــه شـکـفـت و گــل شد اندر ميان گلدان
امـا دريــغ و افــسـوس گـــل در مــيـان زنــدان
خــانـه بــرای آن گـــل در پـشـت پـنـجــره بـود
فـــريـــاد او بــلــنـــد از هــر تــار حـنــجــره بود
زيــرا کــه پـشت شيـشه باغی پر از چمن بود
گــلـهـای پـيـچـک و يــاس گلهـای يــاسمن بود
شــد آرزوی آن گـــــل تــا بــلـکـه گـــردد آزاد
انــدر مـيـان گــلـها رقـصـد هـمـی شـود شــاد
بــا الـتـمــاس و خــواهـش بر بـاغـبـان نظر کرد
از فـــرط غـصــه و غــم از شــاپـرک حــذر کـرد
آبــی دگـــر نـنــوشـــيـد جـــز آب اشـک ديــده
افسرده گشت و مجروح چون شاخه‌های چيده
او در مــيـان گــلــدان بی کــس بـمـانــد و تـنها
شــد مــونـس دل او آن گـــريــه هــا و غـمـهـا
بـا آن هـمـه مـصـيـبـت شــاخــه همی بـپوسيد
آن گــل مـيان گلدان پژمــرده گـشت و خشکيد
آن باغــبـان نـدانست گــل از چـه رو بمــردست
در فــکـر او نـيـامـد آن غــصـه هـا بـخـوردسـت
(یاسمن) همی گفت رازی که در دلش داشت
تـو خـود ببين چــه بـذری بايدکه در کجا کاشت

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 10:10 بعد از ظهر |

اگه اون روز که چشای سیاتو دیدم

تو می گفتی که ازش چیزی نخوام

دیگه از حسرت اون روز نمی سوخت دلم

تو چشات خیلی چیزا دیده بودم

تو گوشات خیلی چیزا خونده بودم

حالا حرف دیگه ای با تو دارم

چطوری بهت بگم دوست دارم؟

روزا رفتند و از اون لحظه ی خوب

لحظه ها دنبال هم دور شدند

لحظه ها،روز شدن،هفته شدن،ماه شدن

برگای زرد پاییزی دوباره سبز شدن

تو منو تنها گذاشتی

نه فقط من،دلمو تنها گذاشتی

هر جا که رفته باشی،هر چقدر دور باشی

باد و بارون که بیاد،برف و سرما که بشه

فرقی در من نداره

صبر و طاقت میارم

                                   اخه من دوست دارم

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 10:7 بعد از ظهر |

عشق آئينه بلند نور است

شهوت ز حساب عشق دور است....

عشقهایی کز پی رنگی بود 

 عشق نبود عاقبت ننگی بود

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 10:0 بعد از ظهر |

 

مي خوام از تو بگم

يا تو يا هيچكس ديگه

 

 

يك واقعيت تلخ

آري واقعيت اين است

تنها بودن

از پشت پنجره ي خون نگريستم

آن درختان سياه

آن سايه هاي خاموش

و سكوتي كه همراه باد چون فرفره ايي مي چرخيد

چه كسي شراب خشم را مي نوشد

چه كسي به حال من مي گريد

نمي دانم

باور كن من از زندگي چيزي ندارم

يك تن خسته

يك قلبي كه پر از  نفرت

و يك مشت افسوس

ظاهرم آرام است

اما درونم پر از آشوب

خنده هايم را باور نكن

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 9:54 بعد از ظهر |

این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 9:49 بعد از ظهر |

 

هیچ فکر کرده ای چند روزگار باید تنها باشی ، فکر کنی ، اندوه بشماری

در بیگانگی هایت بغلتی و عمیق بمانی

که انگار اینجا دیار جاودانه ای ترسیده است  ،

میان انسداد این بطن ها.

|+| خطوط مبهم باقر در سه شنبه 1386/03/01 ساعت 9:40 بعد از ظهر |

حسرت

   از من رميده يي و من ساده دل هنوز


   بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم


   دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين


   ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم


   رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد


   ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم


   ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا


   دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم


   ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت


   يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز

 
   لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس


   خنديد در نگاه گريزنده اش نياز


   لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد


   افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه


   پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت

 
   آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه


   هر قصه ايي كه ز عشق خواندي


   به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است


   دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت


   آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است


   با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد


   مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت


   اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز


   بر سينه پر آتش خود مي فشارمت

 

                                                                   فروغ فرخزاد

|+| خطوط مبهم باقر در چهارشنبه 1385/11/18 ساعت 2:56 قبل از ظهر |

باعرض ادب خدمت مهمونای عزیزم:

جسارتا میشه نظرتونو نسبت به این تصویر بگین؟

|+| خطوط مبهم باقر در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 8:57 قبل از ظهر |

سلام

ببخشین که مدتی بهتون سر نزدم. اخه امتحونام شروع شده بود و حسابی مشغول بودم.

|+| خطوط مبهم باقر در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 8:8 قبل از ظهر |

کدهای خفن جاوا اسکریپت